تبليغاتX
نمیتوانم باور کنم نه رفتنش نه ماندنش را.
نمیتوانم باور کنم نه رفتنش نه ماندنش را.

عوضت نمیکنم با هیچ کس و هیچ چیز ...غم سنگینی ست اگه سر نخواستن دلی دعوا باشه ......


خداحافظ

http://amirgig.persiangig.ir/document/baye.jpg

دوستت دارم

منا ببخش بابت همه بدی هام

دوستت دارم تنها کسم

خداحافظ

درون کوچه قلبم چه غمگینانه می پیچد

صدای تو که می گفتی به جز تو دل نمی بندم

فریب وعده هایت را نمی دانستم

ولی اکنون به یاد گریه می خندم

برو دیگر که دل از غم رها کردم

خداحافظ،خداحافظ که دیگر بر نمی گردم

تو بودی اسمان من غمت همسایه قلبم

ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد

قسم بر سوز پنهانم تو را دیگر نمی خواهم

که از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد

درون، غمگین غروب سرد

تو از شهرم سفر کردی

نگاهم در افق ها مرد

ولی من افسوس می خوردم

شیار گونه هایم را گل اشک نوازش کرد

و من از تو جدا ماندم

ولی ای کاش می مردم

برو که دیگر که دل از غم رها کردم

خداحافظ ،خداحافظ که دیگر بر نمی گردم

 

قسمت نشد ببينمت خودم نگهداريت كنم فرصت نشد بمونم و از تو نگهداريت كنم
گفتم اگه ببينمت دل كندنم سخته برام اگه يه وقت ببينمت رفتن پراز درده برام
گفتم صدات و نشنوم نديده از پيش دلم پشت سرم زاري نكن به كي بگم مسافرم
من ميرم ولي باز تو بدون هميشه ياد تو از خاطر من فراموش نمي شه

گل من خوب مي دوني بي تو تنهام عزيزم اگه تو نباشي مي ميرم

نامه رو تا تهش بخون گريه نكن طاقت بيار
اشكاتو پاك كن عزيزم سر روي شونه هم بذار
باور نكن كه بي وفام نامه مي ذارمو ميرم

گل من خدا نخواست به تو بگم مسافرم

صبر منم صدوريه تو لحظه هاي بي كسي
قشنگي اسم تو باز چرا به هم نميرسيم
من ميرم ولي باز تو بدون هميشه ياد تو از خاطر من فراموش نمي شه

گل من خوب مي دوني بي تو تنهام عزيزم اگه تو نباشي مي ميرم


هميشه زنده ميمونن با ياد تو ترانه هام من ببخش اگه بازم اشكام چكيد رو نامه هات ديگه تموم شد فرصتها
خاطره هام پيشت باشه تموم خاطرات خوش


خدا نگهدارت باشه

مراقب خودت باش یادت که نرفته من تو ام تو منی


جمعه شانزدهم مرداد 1388 |

 

خسته ام ....

خسته ام ....

 

خسته ام از حرف سكوت

خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است

مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات

شايد باز نتوانم

اما من پر از فردايم

من مقلوب ديروز نخواهم شد

گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره

بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را

من پر از فردايم

در افق فردايم انتظار جايي ندارد

من به دنبال آسمان خواهم بود

به دنبال طلوع ها

به دنبال دري به سوي اميد

 

 

 

 

در راهی بی نور قدم می گذارم

قدم هایی کوتاه نا مطمئن

جلوی راهم افسانه هایی را می بینم که هر کدام رازی پشت خود پنهان کرده اند

چهره ها و چشم هایی را می نگردم که دردی در دل خود نگاه داشته اند

از روی جوی خیابان ها می پرم تا راهم یکنواخت نباشد

 

ناگهان پایم پیچ می خورد تعادلم را از دست می دم اما می دانم نمی افتم

دوباره پا در جاده می گذارم

سرم را رو به آسمان می کنم تا آبي آسمان ستایش کنم

دلم غمناک می شود

چون باز ابری سایه اش روی خورشید گسترد و نگذاشت غروب را ببینم

...

نا گهان ظلمت شکافت

آذرخشي فرود آمد ، و مرا ترساند

رگباری نشست بر شانه هایم از در همدلی

اما کوتاه
خواستم سايه را به دره رها کنم اما سکوت نگذاشت

و من همچنان ...

در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه میکنم و به روز هایی که گذشت فکر میکنم

روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد

دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم

دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده

به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم

یکی یکی برگهاشو ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شه ...

نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم

حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره

شاید باز دلتنگ شدم

دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه

...

چه زود دیر شد زودی که همیشه حقیقتی رو پشت خودش پنهان کرد و برای من چیزی جز حسرت نذاشت...

دلم حتی برای گریه هام هم تنگ شده

دیگه اشکی هم برام نموده تا دوباره آرومم کنه

از خدا می خوام بهم آرامشی در خورم بده تا واسطه آرامش دیگران باشم

سرم رو روی زانوهام می زارم و چشم هام رو می بندم و به خاطرات این چند مدت فکر می کنم ...

خیلی آروم سرم رو بلند می کنم و جلوی چشمام طلوع اولین ستاره شب رو می بینم خیلی سرد بهش میگم دوست داری همراز من باشی...

 

 

از سر نیاز باز می خوانمت

                          ((خــــــــــــدا))

می دانی جز تو مرا کسی به سرای امید نمی برد

امید ...

همان امیدی که در سیاهی سایه های تاریک تنهایی ام گم شده

تو همیشه تنهایم گذاشتی و به حال خودم وا گذاشتی

می دانم این جسم خاکی بی تو هیچ معنایی ندارد

...

دست هایم مانده به درگاه پنجره

صدای واضحی مرا می خواند

آری غروب است

خیره می شوم به آیینه

کسی در آینه از من می پرسد

                 بی قراری باز

                         بی تابی

روی از آن بر می گردانم می گویم

مرا تابی نیست

        اشتیاقی نیست

                 به این دنیا

شکوه از خود دارم چرا نور امید را هر از گاهی گم می کنم

 

به کنار آسمان می روم

 

دست هایم بلند می کنم می گویم

خدایا براستی که تو مهربان ترین مهربانانی پس از گناهم بگذر که تو تنها بخشنده مهربانی

خداوندا مرا ببخش که چشم بر حقیقتی بستم که برایم از روز روشن تر بود

خدایا مرا ببخش که آنقدر مغرور و خودبین بودم

می دانم جرم من این است که مرز بین عشق و دوست داشتن را نمی دانستم

مرزی به فاصله یک قدم و یک نگاه و یا یک جمله

خدایا مرا ببخش که جز شرمندگی چیزی ندارم

حال باید چه کنم

           باید چه کنم تا از درگاهت بی جواب بر نگردم

بار الهی جز تو که من کسی را ندارم که از او بخواهم مرا ببخشد

خدایا مرا ببخش

      ندانسته و بی آنکه بخواهم کسی را از خود ناراحت می کنم

 

                                  مرا ببخش ... مرا ببخش


چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 |

 

مسافرم دلم را شکست.....

چقدر خوب ميشد كه تو باشي...

چقدر خوب ميشد كه تو باشي و با من باشي...

تو را اندازه مي كردم، در دستهاي جا مانده بر روي پنجره هاي كه هيچوقت باز نشدند...

حتي به روي تو!

تو كه پنجره ها را معني كردي....

وقتي هميشه گشودي بودي به روي آسموني كه منو از چشم تو مي ديد...!

چقدر خوب ميشد كه تو باشي، حتي روي بخار شيشه...!!!

كاش هميشه چشمهايم را مي بستم كه هيچ آسماني نتواند تورا از نگاه من بگيرد...

خاطرت خاطرخواهي را خاطره كرد، خاطره من....!

------------------------------------------

شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟

مادر مي گويد: شايد اين رفع بلاست...

يك نفر زمزمه كرد : باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست...

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد...

تكه اي از آن را برمي داشت و مرهمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب ديدم...

هيچ كس هيچ نگفت، غصه ام را نشنيد...

از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟

دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا...؟؟!!


دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 |

 

واسه یه احمق

حتی نمیدونم چرا برای تو می نویسم ؟؟؟
حتی نمیدونم چه کسی خواهد خوند ؟؟؟
فقط می نویسم به خاطر خودم ، به خاطر یه دنیا آرزوی بی صاحب ، که کسی سراغی ازشون نمی گیره ، خیلی زود به تاریخ پیوستیم ،خاطره شدیم مثل زمان .
از عشق چیزی نفهمیدیم جز ترس ، از یار چیزی نچشیدیم جز دروغ ، از آرزو هوسش مال ما بود ، از تنهایی غصه خوردنش به یادمان ماند . اینها همه نیمه خالی لیوانند . نیمه پر مانده ...
نیمه پری که نخواهیم دید تا زمان مرگ ، لحظه جان دادن همه را می بینیم و می چشیم و درک می کنیم . چه حیف که دیگر برای جبران دیر است . روز آخر می فهمی من چه می گویم گر چه از تو و چون تویی انتظاری بیش از این نیست ، بی وفا
هرگز نگفتم فراموشم نکن ، ولی هرگز کاری که با امثال من می کنی از خاطرت نخواهد رفت ، تا روز حسرت ... باور کن

 


سه شنبه هشتم مرداد 1387 |

 

ای روزگار

رفتي و تنهام گذاشتي

توي قلبم پا گذاشتي

تو که گفتي من مي مونم

چرا رفتي و نموندي

حالا که تنهاي تنهام

واسه دله خودم مي نويسم

مي نويسم تو کجايي

کي ميايي کي ميايي

تو که رفتي من اينجا تنهام

ديگه طاقتي ندارم

ديگه سخته بي تو موندن

بي تو هيچ معناي نداره

........

چرا من با يک نگاه عاشقت شدم

چرا فکر کردم تو ماله مني

چي شد که اينجوري شدم

چرا که عاشقت شدم

اينجور دل وابسته ي تو شدم

کاش که اينجور نمي شد

 


تو که رفتي ز پيشم

من اينجا تنها ميشم

تنهاي تنها مي مونم

من ديگه عاشق نمي مونم

حالا که دوستم نداري

چرا تنهام ميزاري

دوست دارم بهم بگي تو

من چه اشتباهي کردم

شايدم باور کنم من

که يه گناهي کردم

****

****


حالا که رفتي خدانگهدار

برو جونم برات دعا مي کنم

که هيچ وقت نشي تو تنها

برو خدا به همرات

-----------------------------


روي دريا خونه ساختي ساده دل

خيلي دير يارو شناختي ساده دل

تو قماره ناگوار عاشقي همه هستي تو باختي ساده دل

من اون عاشق ديونه اي اون

که اومدم باز در خونه ي اون

اما اومدم تا نفرينش کنم

نفرينم و به قلب سنگينش کنم

اي ساده دل اما نفرين که کاره قلب تو نيست

تو برو با خط قلبت بنويس

--------------------

سلام دوستان من و ببخشيد که دير آپ کردم اين چند ماه نبودم نمي تونستم کار داشتم

سر وقت به همتون سر ميزنم تک تک پيامهاتون را خواندم

و واقعآ ممنونم از همتون جدآ شرمندم کردين

ولي قول ميدم سر بزنم بهتون حتمآ

موفق و شاد باشيد

راستی من هنوز همون مهتاب دل شکستما
یادتون هستم یا نه؟
آخه من زود فرامو
خدانگهدار فعلآ

 

 

 


سه شنبه هشتم مرداد 1387 |

 

کجا بودی؟؟

 

کجا بــودي وقتي برات شکستـم             يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد            داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات            شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم            عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم            هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم            نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريخت           خون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد           امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم           سوختم و از غمت خاکستر شدم

                               خنده واسه هميشه از لبـام رفت

                          رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت

 

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام

 گرفت بدانید آنجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.

 

اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن
اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم

 

 

  من میرم واسه همیشه     
                 

خستـــم از روزای ابــری         خیلی سنگینه نـگاهت 
دوست ندارم تو تابستون         بشینــم باز ســر راهت 
نمیـــخوام بـــازم خیـالت         قبـلـه آرزوهــــام شــــه
تـــو بمــون و عاشقـــای         روی پُـــر غـرور و ماهت
 

آره مــن اونم که گفتــم          واسـه چشم تـو دیوونم 
آره مـن قـول داده بــودم          تـا تهش بــاهات بمونـم
ولی پس دادی نگــــامو           زیــر رگبــــــار غـــرورت 
من فقط یکــم شکستم          خوب نگام کنی همونم

 

چـمــدون رویـــاهـــامـو           دیگه برداشتم و بستم 
دیگــه عین اون قدیمــا           چشــــاتو نمیپرستــــم 
رخ تــو عین یه بـــــازی           منــو مـات قصه هـا کرد 
حالا بی اسمـم و تنها            پُــرپــاییز و شکستــــم


اینــی که حــــالا میبـینـی       دیگه مجنون چشات نیست 
دیگه وقتی نیمه شب شه       نگـران لـحظه هــات نیست 
مـــن بــرام فــرقـی نــداره        کـــه تو بــاشی یـا نباشی 
خیلـی وقته دیگه نیستی        تو دلم جـــایی برات نیست
      

از تو هیچ چیزی نـمونــده         نـه نگـــاهی و نـه یــــادی
مـــن سپردمـت به دریــــا         عـیــن یـــه مـوج زیـــــادی 
تازه فهمیدم با این عشق         زندگیـــم چقـد تلـف شـد
تــو بـــه جــای التماســم         یـــه گُلـــم بهـــم نــدادی 


   
من میرم واسه همیشه

 

 

 دلم تنگ است

 دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است

 

 


یکشنبه دوم دی 1386 |

 

پیام1

 

اگر کلید قلبی رو نداری قفلش نکن

 

به چشمان کسی نگاه نکن اگر دروغ خواهی گفت

 

به کسی سلام نده اگه خداحافظی در پیشه

 

دست کسی را نگیر اگر رهایش خواهی کرد

 

به کسی نگو دوستت دارم اگر دیگری در فکرت

 هست

 

عشق یعنی چی؟
عشق یعنی چی؟
تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟ عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه از رنگ لباست خوشش
 
 میاد و تو هم از اون به بعد همیشه همون رنگو بپوشی ! تا حالا دلتنگ کسی شدی؟ اصلا
 
میدونید دلتنگی چیه ؟ اونهم از بدترین نوعش؟ بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که
 
دوسش داری هیچ وقت مال تو نمیشه . اینکه بدونی یه روزی از کسی که دوسش داری باید
 
 جداشی حالا چه بخوای چه نخوای . تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟ خوشبختی
 
یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه که دوست داشته باشه یکی باشه که پناه خستگی هات
 
 باشه یکی باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه. تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چه؟ آرامش
 
یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی که توی سینهء کسی که دوسش داری یه خونه
 
 گرم داری . تا حالا فکر کردی زندگی یعنی چی؟ زندگی یعنی اینکه همه عمرت تلاش کنی و
 
جون بکنی برای بدست آوردن اونچیزی که بهش ایمان داری زندگی یعنی اینکه خودتو دوست
 
 داشته باشی . تا حالا فکر کردی هدف یعنی چی ؟ هدف یعنی صبح که از خواب پا میشی
 
بدونی اون روز باید چیکار کنی ؛ بدونی اون روز باید از کدوم مسیر رد ی . !!! تا حالا فکر کردی
 
 که قسمت یعنی چی؟ قسمت یعنی اینکه بشینی دست روی دست بزاری و هر طرف باد
 
 
اومد تو هم بری قسمت یعنی اینکه همه تنبلی ها و بی عرضگی ها رو بندازی گردن روزگار
 
 
یعنی بشینی مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضی بشی به سرنوشت چی ؟ به اون
 
فکر کردی؟ سرنوشت دیگه اونی نیست که از سرت نوشته سرنوشت یعنی اینکه یه روز
 
جلوی چشات رفیقت و تنها رفیقت تنهات بزاره و بگه « این بازی روزگاره ... » حالا به خودت
 
فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟ و انسان یعنی همیشه انتظار ... انتظار ... انتظار ....
 
تقدیم به اونایی که یک بار دوست داشتنو تجربه کردن زندگی همانند دریاچه ایست که گاهی
 
 خشک و گاهی در تلاطم اس

 

 


سه شنبه ششم آذر 1386 |

 

من اومدم دوباره....

دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوست دارم اما معني شو نمي دونن

از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن

 از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره ... 

 

 

دوست دارم...
يه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن
تو باشي منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفيد..تو منو بغل کردي که نترسم
که سردم نشه نلرزم
مي دوني ؟

تو منو بغل کردي طوري که تکيه دادي به ديوار
پاهاتم دراز کردي...منم اومدم نشستم جلوت
بهت تکيه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردي

بهت ميگم چشماتو مي بندي؟...مي گي : آره

چشماتو مي بندي

بهت مي گم : قصه مي گي تو گوشم ؟

مي گي : آره

و شروع مي کني به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه مي گي

يک عالمه قصه بلندو طولاني که هيچ وقت تموم نمي شه

مي دوني ؟

مي خوام رگمو بزنم
چون دست چپ...يه حرکت سريع.. يه جمله ي عميق بلدي ؟


نه واي !!! تو که نمي بيني

و نمي دوني که مي خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستي نمي بيني
.....

من تيغ و از جيبم در ميارم.... نمي بيني که سريع مي برم

نمي بيني که خون فواره مي کنه... روي سنگ هاي سفيد و

نمي بيني که دستم مي سوزه

من لبمو گاز مي گيرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکني و منو نبيني

تو داري قصه مي گي و هيچ چيز رو نمي بيني

من دارم دستمو نگاه ميکنم

دست چپمو.....خون ازش مياد

مي دو ني ؟
دستمو مي ذارم رو زانوهام

خون از روي زانوهام مي ريزه کف سنگها

مسيرش قشنگه.....حيف که چشمات بسته است

نمي بيني .....

تو بغلم کردي نمي بيني که سردم شده

محکمتر بغلم مي کني تا گرمم شه

مي بيني که نا منظم نفس مي کشم

تو دلت مي گي آخي............

نفسم گرفت.. مي بيني ولي محکم تر بغلم مي کني

سردتر مي شم ...مي بيني که ديگه نفس نمي کشم

چشماتو باز مي کني و مي بيني من مردم .. مي دوني ؟

مي ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از اين هايي که مردن... از خون ديدن

ولي وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گريه نکن

من ديگه نيستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدي

تو خيلي گريه مي کني

دلم مي شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

باشه ؟

من مردم ولي تو باورت نمي شه

تکونم مي دي که بيدار شم

فکر مي کني مثل هميشه قصه گفتي و من خوابيدم

مي بيني نفس نمي کشم ....ولي بازم باور نمي کني

اونقدر محکم بغلم مي کني که گرمم شه... اما فايده نداره

من مر دم ... ولي براي تو زنده ام

پس هر شب به اين باغ بيا .... ولي گريه نکن

مي خوام يه چيزي بهت بگم مي دوني ؟

دوستت دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجره بسته دلم شکسته                دلی که تنها دل به تو بسته 

 با یاد عشقت همیشه مسته

اما تو رفتی...

به من می گفتی هر جا که باشی      نمیشه روزی ازم جدا شی

اما چه آسون دل کندی ازمن

دروغ میگفتی...

خدا نگهدار

دستت تو دستم چتر شکستم        توی خیابون نم نم بارون

پای پیاده آخ که چه ساده عشقو می خواستم!!!

هر روز میشینم تو رو ببینم تو اون خیابون زیر بارون

چه خوش خیالم که برمیگردی باور ندارم!

صدای نازت توی خیالم دستای گرمت تو دست سردم

نوازشم کم حتی تو خوابم هنوز چشم به راهم ...

اگه تو حتی خاطره باشی بازم قشنگه مال من باشی

هرجا که رفتی هرجا که باشی

خدانگهدار...

دستت تو دستم چتر شکستم توی خیابون نم نم بارون

پای پیاده آخ که چه ساده عشقو می خواستم

هر روز میشینم تو رو ببینم تو اون خیابون زیر بارون

چه خوش خیالم که برمیگردی

 باور ندارم!

 

چه بر سر احساس دخترا اومده که همه شون می گن گریه نکن ارزشش رو نداره...

حتما راست می گن دیگه

گریه می کنم به خاطر احساسم

به خاطر خودم تا خدا دلش به حالم بسوزه و کمکم کنه

وگرنه قبول دارم ارزش نداره...!

 

 

 

 


جمعه هجدهم آبان 1386 |

 

شکلات

 

 

 

 

گفتم : دوست دوست .

گفت : تا کجا ؟

گفتم : دوستی که تا ندارد.

گفت : تا مرگ !

خندیدم و گفتم : من که گفتم تا ندارد !

گفت : باشد ، تا پس از مرگ !

گفتم : نه ، نه ، نه ، تا ندارد .

گفت : قبول ، تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند ، یعنی زندگی پس از مرگ ، باز هم با هم دوستیم ، تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستیم .

خندیدم ، گفتم : تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار ، اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلا تا نمی گذارم .

نگاهم کرد ، نگاهش کردم . باور نمی کرد ، می دانستم ، او می خواست حتما دوستی مان تا داشته باشد .

دوستی بدون تا را نمی فهمید .

گفت :  بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم .

گفتم : باشد ، تو بگذار .

گفت : شکلات . هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو ، یکی مال من ، باشد ؟

گفتم : باشد .

هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش ، او هم یک شکلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه می کردیم یعنی که دوستیم ، دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم . می گفت : " شکمو ! تو دوست شکمویی هستی ". و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ .

می گفتم : " بخورش ! "

می گفت : " تمام می شود ، می خواهم تمام نشود ، باری همیشه بماند " .

صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمی خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها ، آن وقت چه کار می کنی ؟ 

گفت : " مواظب شان هستم " .

می گفت می خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم : " نه ، نه ، تا ندارد ، دوستی که تا ندارد " .

یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال شده است . او بزرگ شده است ، من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام ، او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظی کند . می خواهد برود ، برود آن دور دورها ، می گوید : می روم اما زود بر می گردم .

 من می دانم ، می رود و بر نمی گردد . یادش رفت شکلات را به من بدهد ، من یادم نرفت . یک شکلات گذاشتم کف دستش ، گفتم : "این برای خوردن ". یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش : " این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت ".

یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش . هر دو را خورد ، خندیدم ، می دانستم دوستی من تا ندارد . می دانستم دوستی او تا دارد .

مثل همیشه ، خوب شد همه شکلات هایم را خوردم ، اما او هیچ کدامشان را نخورد .

حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟

یادته این شعر را تو همیشه واسم میخوندی

و میگفتی تا نداره

ولی دیدی آخرش تا داشت


پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 |

 

دیگر چه سود...

هیچ کس باور نمی کند

که من

به خاطر صدایی که

دوباره بشنوم

در کوچه های شبانه

تلف شدم ......  مردم

تو صدای دل انگیز پیانویی بودی

که در یک شب مهتابی

در کلبه ای مجهول به گوش می رسید

هیچ کس باور نمی کند

که من

به خاطر....

 

 

عشق شیرینش مرا فرهاد کرد

او بیامد مرغ دل را از قفس آزاد کرد

او بشد  لیلا و ما مجنون روی ماه او

قلب ویران مرا آباد کرد

نام شیرینش تمام تلخی عمرم زدود

قبل از او

قبل از او دنیا برایم اینچنین زیبا نبود

بعد از او هم زندگی هست

بعد از او هم زندگی هست ولیکن تلخ تلخ

بعد از او این زندگی دیگر چه سود؟؟؟؟؟

 


پنجشنبه پنجم مهر 1386 |

 

یادت هست نه هیچ دچیز یادت نیست شنیدم سرت شلوغه

 

خواستم بگويم:

خواستم بگويم " اندك شماري از اين انسان ها ، رهگذراني هستند خسته ، خسته از دل دادگي هاي از ياد رفته و يا خسته تر از يك بارگي هاي اين زمانه ، كه هر لحظه اند به دنبال كسي كه بتواند بادبادك هاي احساسشان را به پرواز وا دارد و چه شوقي ژرف تر از اين كه تن و جان خسته ات را ، آن كس ، ‌به اوج آسمانِ نزديك ،‌ آبي تر كند " ،‌ همين .

يادم باشد كه چگونه ، ديگر نديدنت را انتظار مي كشيدم !

يادم باشد كه باز به يادت ، آن منگنه هاي احساس را با طرزي ناشيانه به قلبي كوچك بدل سازم و حريصانه به نرمي روي كاغذكي بچسبانم .

يادم باشد همواره آن پروانه خشك شده از لبريز خواهش را به پرواز شوق ديدار تو نزديك كنم .

يادم باشد خاطره هاي هر لحظه اي مان را به گوشه اي دنج نيندازم تا با غبار سنگ دل عادت ، از يادم برود .

يادم باشد كه بگذارم در گوشه اي از قلبم ، ماندگاريت را براي هميشه فرياد كني .

يادم باشد بي تو مهتابِ مشيري را به يادت هر شب مشق كنم و محكمتر بنويسم بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم را .

يادم باشد ...............................................................................................................

.

.

.
و يادم مي ماند آخرين نگاهت را ...

او گفت كه شايد ديگر نيايم و من چه سنگين ، عاقلانه باور كردم رفتنش را !

و چه سخت اين كه لحظه لحظه بماني منتظر تا او برود براي هميشه !

و او بماند و بگويد كه خواهم رفت و تو ذره ذره نابود شوي در پي انتظار رفتنش !

و اين چرخه پرحوصله عاطفي ، ادامه يابد تا مرز جدايي .

يادم باشد به او نگويم بي تو خالي مي شوم تا ابد !

شايد كه ادامه دهد اين چرخه هر لحظه اي را !!

تو رو خدا رهایم کن از هر چه دلهرگی از هر چه شمارش

 

 

 

شب ها را به شمردن ستاره هاي تنهائي ام مي گذرانم تا شايد خواب سياهي ، به بزرگي همين آسمان بالا سري ، هيبت چشمانم را در خود غرق سازد .

شب ها را به مرور لحظه هاي ناب هر روزه مي گذرانم تا شايد سنگيني تكرار آن لحظه هاي دقيقه اي ، لختي از سنگيني سخت ساعات شب را بكاهد .

شب ها را به نوازش دست نوشته هايت مي گذرانم که شايد گرمي سايش انگشتانم بر روي جوهره نوشته ها بوي طراوتشان را دوباره تازه سازد و من تو را دوباره احساس كنم .

رفتي و دلك غمگينم را با مشتي خاطره جور وا جور تنها گذاشتي و همه ام را گرفتي و تنها به من شب هاي باران زده ات را دادي ،‌ حتي بدون اندك چتري در ميان آن ها !


یکشنبه یکم مهر 1386 |

 

هنوزم...

هنوزم گاهی قلبم درد می گیره... هنوزم گاهی منگ می شم... هنوزم گاهی تو تنهاییام یاد اون جا می افتم...  هنوزم گاهی سرم داغ می کنه... هنوزم گاهی دلتنگ می شم... خیلی دلتنگ... هنوزم حسش می کنم... راستی چی رو؟ گنگ و نامفهوم شده... نه فقط... بلکه همه چی. خیلی وقت بود چیزی گوش نداده بودم... صدای گیتارتوی مغزمن پیچ می خوره...انگاریه کسی چیزی می گه...بیشترگوش می کنم ولی صداهه محو می شه... رویای منم... ولی نه  انگار این منم که دارم... حرف می زنم... صدای خودم رو می شنوم اما نمی فهمم... مثل اینه که یه غریبه داره حرف می زنه ... با یه زبون دیگه... کلمه ها تاب می خورن می افتن پایین... قبل ازاینکه من بفهممشون... وای خدایا دارم شک میکنم به خودم من دییوونه شدم

خدایا ناشکری نیست ولی دارم به عدالتت شک میکنم

خدایا نه نزار ایمانم را از دست بدم

 

           آره قصه مادربزرگ درست بود یکی بود یکی نبود

 

 

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

 


چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 |

 


تقديم به تو زندگي ام
باشه ديگه از رسيدن يا نرسيدن نمي نويسم هر گا دلم هوايش را كرد نقطه چين مي گذارم يكي براي رسيدن ودو تا براي نرسيدن . اين بار دلم خواست كه بي بهانه بنويسم ميدوني هيچ وقت حرفي نبوده جز چشماي روشنت كاشكي هواي منا داشت .
گاهي دلم ميخواد بدوني كه حال من چگونه است ولي بدون من حال تو را هميشه مي دونم اغلب دلم برايت تنگ ميشود و هر لحظه يك بار تنفست ميكنم
جاي تعجب نيست يك ديوانه داره با تو حرف ميزنه
خودت قضاوت كن كه اول ديوانه نبود تو ديوانه اش كردي راستي دلم كجاست هنوز هستش آره با تو ام با خود تو با...
چقدر بگم كه منت چشمان زيبايت را تا آخر عمر ميكشم پيش كي بگم كه دوست دارم روي كدامين ديوار بنويسم كه خرابش نكني
مهم نيست ميل خودته من كه نميتونم به اجبار به تو بگم كه دوستم داشته باش من عجيب مي ترسم كه كسي را كه فراموشش نكردم روزي فراموشم كنه
تو ميدوني مرگ يعني چه ؟ نه تير ترينم نميدوني مرگ يعني بداني كسي برات ميميرد يا لا اقل به عشق تو نفس مي كشه و بعد زندگي را دوست نداره چه برسه بي تو زندگي كردن را و بعذد آن را هم از او بگيري
با من چه مي كني زيبا ؟
معجزه بهشت تنفست مي كنم تا دم مرگ ! پروانه اولت منم مهم نيست اگه دومي. سومي. و هزارمي را به رخ بالهاي سوخته كه هيچ خاكستر شده ام بكشي .
ببين زيبا صدايت ميكنم حالا همين حالا قسم ميخورم كه نامم را كنار نام تو تا انتهاي كهكشان راه شيري خواهم برد ميدوني خيلي دوست دارم ولي نگفتم
يادت نره تموم آسمان من خلاصه در دو چشم توست مواظبشان باش
ولي اين رسمش نبود شاهزاده مرمري ترين قصر بلوري آرزو مي كنم كه حتي سايه اسم بي وفايت از سر واژه هاي وفادار من كم نشود
پيدايم كن كه من به دنبال كسي كه پيداي ديگران است نميروم من گمشده ي تو ام بيا هر وقت كه دلت هواي پيدا شدنم را كرد دنبالم نگرد . من براي تو پيدا شده بودم و حالا هم تا هر وقت كه بخواهي براي تو پيدا خواهم ماند همين .
كسي كه بيشتر از تموم دوست دارم هاي دنيا دوست داره .
M


negar_666_0000@yahoo.com

 

عاشقانه
جک و اس ام اس
عکس
آموزش

 

 

هفته سوم مرداد 1388
هفته چهارم بهمن 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل دی 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386

 

خداحافظ
خسته ام ....
مسافرم دلم را شکست.....
واسه یه احمق
ای روزگار
کجا بودی؟؟
پیام1
من اومدم دوباره....
شکلات
دیگر چه سود...

 

ديشدالانگ ديشدالانگ(بازي هاي pc)(پدرام توپه)
همه چي در مورد متال (سالار- عاليه محشره)
دختر ایرانی یعنی میکروب کثیف (افشين)
ضد دختر -علي ( من تاييدش ميكنم .......توپه)
هكرهاي ديوانه
بيد مجنون(خودشه)
دوباره يه گوشه ميشينم و واسه دلم ميخونم..(فرشاد)
آسمان کویر(امیر مهدی)
فرشاد و باران (محشره)
اگر تنها ترين تنها شوم باز هم خدا هست(فوق العادس)
كهكشان راه عشق(مسلم- عاليه)
امين ( خيلي جالبه)
My Immortal
تازه هاي كامپيوتر و فناوري اطلاعات
خسته از زندگي (غريب عاليه محشره)
ميشود كوچكتر و از اينجا و اكنون شد(كوشا) عاليه
من و دلم و فكرم (ساراي عزيزم)
نسيم عشق (نازنين زيبايم)
قلب يخي(كتايون مهربونم)
عشق را از چشام بخون (محمد گلم خيلي خوشگله)
بيا تو فقط دانلود كن
دنياي من (بيتاي گلم)
شاسوكا(مسيح عزيزم عاليه)
ب ر ه ن گ ي (مازيار بامعرفتم)
ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ عشق ღ♥ღ ღ♥ღღ♥ღ (توپه)
نميدونم چرا رفتي شايد خطا كردم انتظار (عاليه)

 

 

RSS 2.0

Dom.ir - Free Domain Registration System !